فقـط بـه نـام خـودش

نميخواستم با چيز ديگري شروع كنم و حرف ديگري بزنم

بلكه فقط ميخواستم بگم :

بنام خــدا

این بهترین چیزی بود که برای شروع به ذهنم رسید .

به نام خـودش آغاز كردم و براي من اين آغاز يك سفر بي انتهاست. مثل يك سفر اسرار آميز كه از همين شروعش كلي سؤال تو ذهنم ايجاد كرده.

ميخوايد يكيش رو بگم؟ مثلا تا به حال فكر كرديد كه چرا بعضي ها، بعضي وقتها كارشون رو با «نام خدا» شروع ميكنند؟

چرا با (نام خدا) شروع مي كنند؟

چرا (( نام خدا )) ؟

( نام خـدا )

( خـدا )

خـود آ

به خـود آ

به خـود بيا و ببين كه كيستي؟

ببين كه به كجا خيره اي و به دنبال چيستي؟

كه (( تو هماني كه به دنبال آني ))

ما سعی داریم خدا را کشف کنیم ؛ و در سراسر گیتی در جستجوی او هستیم . اما جستجوی او را در درون خود، به عنوان هسته اصلی وجود نادیده گرفتیم.

آن چه را كه مي جويي، هرگز در بيرون از خود نخواهي يافت. آن چه را كه مي جويي، همان جوينده است كه تويي . كمانگير، خود را نشانه گرفته است و نمي داند.آن چه كه تو به آن محتاجي، دانش نيست، بلكه بيداري ست.. آن چه را كه در تو نيم خفته آرميده است ،بيدار كن، گمشده خويش را يافته اي.. خدواند خورشيدي ست كه از پشت پلك هاي تو طلوع مي كند. خدا در نگاه تو نشسته است. او منتظر بيداري توست. بيداري تو ، طلوع خداوند است.

خدا درياگون است، نامحدود و بيكران. ما از خدا جدا افتاده ايم به اين دليل كه خود را به چارچوب هايي محدود ساخته ايم. به چارچوبهاي بدن،‌ به چارچوبهای ذهن. اين چارچوبها ما را از خدا جدا نگاه داشته اند. اين چارچوبها را دور بينداز. نمي گويم كه بدنت را دور انداز، بدن كاملا سودمند است. از آن استفاده كن. بدن خانه توست. تو درون بدن زندگي مي كني اما خيال نكن كه تو بدن هستي. تو درون بدن هستي اما بدن نيستي. تو در ذهن هستي اما ذهن نيستي. آنگاه كه تو هويتت را با اين چارچوبها تعيين نكني، ناگهان اوضاع دگرگون مي شود. شروع به احساس بي حد و مرز بودن مي كني. مثل خدا بي حد و مرز مي شوي. درياگون مي شوي، پهناور و بي كران.

تو خودت را از خودت خالي مي كني. تنها كاري كه بايد انجام دهي همين است: بايد خودت را از خودت خالي كني. آنگاه كه خالي شوي، رويدادي اسرارآميزو وصف ناپذير رخ مي دهد. چيزي از فراسو در تو نازل مي شود. نيرويي ناشناخته از راه تو به آواز در مي آيد. از راه تو به رقص در مي ايد. اين نيروي ناشناخته همان خداست.